سفر شمال، اولین سفر غیرمستقیم نازنازی
سلام عزیز دل مامان امیدوارم اون تو حالت خوب باشه مامانی آخر هفته مامان جون و بابا جون میخواستن برن شمال، از ما هم خواستن باهاشون بریم، راستش منم خیلی دلم میخواست برم، دقیقا 1.5 سال بود که شمال نرفته بودم، از طرفی هم نگران تو بودم عسلم، خلاصه در نهایت به شرطی که بابایی هم باهامون بیاد راضی شدم برم و تو رو به خدا سپردم که خودش مواظبت باشه خلاصه رفتیم شمال و حسابی خوش گذشت، جاده ها، دریا و جنگل رو بهت نشون دادم و همش باهات صحبت میکردم، بهت گفتم که ایشالا وقتی به دنیا اومدی و بزرگ شدی با هم میایم و اینجاها رو بهت نشون میدم، دلم میخواد یه مایو خوشگل برات بخرم با هم بریم تو دریا آب بازی کنیم دلم میخواد بریم تو جنگل قایم موشک...
نویسنده :
فاطیما
8:24


